گفتگویی درباره انحصار یا کثرتگرایی دینی
بخش هشتم
در پاسخ به نقد اخیر این دوست گرامی چنین نوشتم:
۱) دربارهٔ وظیفهٔ بررسی و قیاسِ اسلام با ادیانِ دیگر
اساس سخن شما در این بند بر این فرض استوار است که هر یهودی و مسیحی میداند اسلام در امتداد دین اوست و ازآنجاکه وی منتظر آمدن پیامبری تازه است، پس باید اسلام را بررسی کند. اما این فرض، با واقعیت نمیخواند. اغلب مسیحیان و یهودیان اساساً چنین تصوری ندارند. یهودی در انتظارِ ظهورِ ماشیح است، و مسیحی در انتظارِ بازگشت مسیح، نه در انتظارِ پیامبری جدید و شریعتی تازه. آنان بر پایهٔ همان تعالیمی که از کودکی آموختهاند، دین خود را پایانبخش ادیان میدانند و هر دینی را که پس از آن بیاید باطل میشمارند؛ درست همانگونه که یک مسلمان، هر دعوت پس از اسلام را باطل میداند.
اکنون سخن بر سرِ این نیست که این باور درست است یا نه؛ سخن بر سرِ این است که اگر کسی همهٔ تلاش خود را در حدِّ وسعش به کار بسته و صادقانه به چنین نتیجهای رسیده باشد، چه تفاوتی دارد با آن مسلمانی که معتقد است لزومی به بررسی ادیانِ تازه نیست؟ اگر ما آن مسلمان را معذور میدانیم، به چه دلیلی این یهودی یا مسیحی را معذور ندانیم؟ اینجاست که آن اصلِ کلی دوباره خود را نشان میدهد: مدارِ مسئولیت، اتمامِ حجت بر شخصِ معیّن است، و گشودهبودنِ پرونده به تعبیرِ شما، با صدورِ حکم یکی نیست.
۲) دربارهٔ خاتمیت و نسخ
به استناد چه دلیلی میفرمایید اسلام ادیانِ پیشین را نسخ کرده است؟ قرآن نهتنها از نسخ این ادیان سخن نگفته، بلکه خود را مصدِّقِ آنها نامیده و با صراحت به اهلِ تورات و انجیل فرمان داده که از احکامِ همان کتابها پیروی کنند: «وَلْیَحْکُمْ أَهْلُ الْإِنْجِیلِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ» و «لَسْتُمْ عَلَىٰ شَیْءٍ حَتَّىٰ تُقِیمُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ». آیا این فرمانها دربارهٔ کتابی است که نسخ شده؟
ولی حتی اگر بر فرض بپذیریم که ادیان گذشته نسخ شدهاند، باز چیزی در گفتوگوی ما تغییر نمیکند؛ زیرا فرضِ سخن این است که این افراد به چنین نسخی پی نبردهاند و در این ندانستن تقصیری ندارند.
البته روشن است که اگر کسی به برتریِ اسلام و مهیمنبودن قرآن نسبت به کتبِ پیشین پی برده باشد، بیگمان وظیفه دارد از هدایتهای این کتاب بهره ببرد و آن را مبنا قرار دهد. اما مبنا قرار دادنِ قرآن، بهمعنای نسخ و بطلانِ شرایعِ پیشین نیست؛ آن شرایع همچنان برای کسانی که صادقانه آنها را حکمِ خدا میدانند و به شریعتی برتر دست نیافتهاند، معتبر است.
ضمناً خوب است به این نکته نیز توجه کنید که آیاتی که دربارهٔ نکوهشِ کتمانِ حق آوردید، بیاستثنا مقیّد به قیدِ «مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ» و «وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» و «وَجَاءَهُمُ الْبَیِّنَاتُ» و مانند آن است. یعنی قرآن آن نکوهشِ سخت را نه بر هر پیرو دینِ دیگری، بلکه بر کسی بار میکند که بیّنه بر او تمام شده و آنگاه از سرِ عناد انکار کرده؛ در حالی که عرض بنده دربارهٔ کسی بود که به این نکته پی نبرده باشد.
۳) دربارهٔ آیهٔ «وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِینًا»
به گمانم مقصود این آیه را برعکسِ آنچه درصدد بیان آن است فهمیدهاید. اگر به سیاقِ این آیه و بسیاری از آیاتِ دیگری که دربارهٔ اسلام سخن میگویند دقت کنیم، درمییابیم که اینگونه آیات دقیقاً در حال مقابله با همین نوع تفکر است. «اسلام» در اینجا به معنای بنیادین و قرآنیِ آن، یعنی تسلیمِ حقطلبانه در برابرِ خداست؛ همان معنایی که قرآن پیامبرانِ پیش از رسولِ خاتم و پیروانشان را نیز بر اساسش «مسلم» خوانده است. مفادِ آیه این است که اگر کسی دینی را با مبنایی جز حقطلبی برگزیند، از او پذیرفته نیست. این نکتهای است که مرحوم علامه طباطبایی نیز در تفسیر آیات «اسلام» و «مسلم» به آن اشاره کردهاند.
پس اگر کسی حتی شریعتِ پیامبرِ اکرم را نیز از سرِ تعصب و تقلید برگزیده باشد، طبقِ همین آیه از او پذیرفته نیست، و آن اثرِ معنوی که دین باید در جانِ او بگذارد پدید نمیآید؛ بلکه به تصریحِ قرآن، همین قرآن و همین شریعت بر ظلم و خسارتِ او خواهد افزود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا». پس ملاک پذیرش، تسلیم در برابرِ حقیقت است، نه صرفِ نامِ دین.
ادامه در پست بعد
@hamidhossaini
بخش هشتم
در پاسخ به نقد اخیر این دوست گرامی چنین نوشتم:
۱) دربارهٔ وظیفهٔ بررسی و قیاسِ اسلام با ادیانِ دیگر
اساس سخن شما در این بند بر این فرض استوار است که هر یهودی و مسیحی میداند اسلام در امتداد دین اوست و ازآنجاکه وی منتظر آمدن پیامبری تازه است، پس باید اسلام را بررسی کند. اما این فرض، با واقعیت نمیخواند. اغلب مسیحیان و یهودیان اساساً چنین تصوری ندارند. یهودی در انتظارِ ظهورِ ماشیح است، و مسیحی در انتظارِ بازگشت مسیح، نه در انتظارِ پیامبری جدید و شریعتی تازه. آنان بر پایهٔ همان تعالیمی که از کودکی آموختهاند، دین خود را پایانبخش ادیان میدانند و هر دینی را که پس از آن بیاید باطل میشمارند؛ درست همانگونه که یک مسلمان، هر دعوت پس از اسلام را باطل میداند.
اکنون سخن بر سرِ این نیست که این باور درست است یا نه؛ سخن بر سرِ این است که اگر کسی همهٔ تلاش خود را در حدِّ وسعش به کار بسته و صادقانه به چنین نتیجهای رسیده باشد، چه تفاوتی دارد با آن مسلمانی که معتقد است لزومی به بررسی ادیانِ تازه نیست؟ اگر ما آن مسلمان را معذور میدانیم، به چه دلیلی این یهودی یا مسیحی را معذور ندانیم؟ اینجاست که آن اصلِ کلی دوباره خود را نشان میدهد: مدارِ مسئولیت، اتمامِ حجت بر شخصِ معیّن است، و گشودهبودنِ پرونده به تعبیرِ شما، با صدورِ حکم یکی نیست.
۲) دربارهٔ خاتمیت و نسخ
به استناد چه دلیلی میفرمایید اسلام ادیانِ پیشین را نسخ کرده است؟ قرآن نهتنها از نسخ این ادیان سخن نگفته، بلکه خود را مصدِّقِ آنها نامیده و با صراحت به اهلِ تورات و انجیل فرمان داده که از احکامِ همان کتابها پیروی کنند: «وَلْیَحْکُمْ أَهْلُ الْإِنْجِیلِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ» و «لَسْتُمْ عَلَىٰ شَیْءٍ حَتَّىٰ تُقِیمُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ». آیا این فرمانها دربارهٔ کتابی است که نسخ شده؟
ولی حتی اگر بر فرض بپذیریم که ادیان گذشته نسخ شدهاند، باز چیزی در گفتوگوی ما تغییر نمیکند؛ زیرا فرضِ سخن این است که این افراد به چنین نسخی پی نبردهاند و در این ندانستن تقصیری ندارند.
البته روشن است که اگر کسی به برتریِ اسلام و مهیمنبودن قرآن نسبت به کتبِ پیشین پی برده باشد، بیگمان وظیفه دارد از هدایتهای این کتاب بهره ببرد و آن را مبنا قرار دهد. اما مبنا قرار دادنِ قرآن، بهمعنای نسخ و بطلانِ شرایعِ پیشین نیست؛ آن شرایع همچنان برای کسانی که صادقانه آنها را حکمِ خدا میدانند و به شریعتی برتر دست نیافتهاند، معتبر است.
ضمناً خوب است به این نکته نیز توجه کنید که آیاتی که دربارهٔ نکوهشِ کتمانِ حق آوردید، بیاستثنا مقیّد به قیدِ «مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ» و «وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» و «وَجَاءَهُمُ الْبَیِّنَاتُ» و مانند آن است. یعنی قرآن آن نکوهشِ سخت را نه بر هر پیرو دینِ دیگری، بلکه بر کسی بار میکند که بیّنه بر او تمام شده و آنگاه از سرِ عناد انکار کرده؛ در حالی که عرض بنده دربارهٔ کسی بود که به این نکته پی نبرده باشد.
۳) دربارهٔ آیهٔ «وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِینًا»
به گمانم مقصود این آیه را برعکسِ آنچه درصدد بیان آن است فهمیدهاید. اگر به سیاقِ این آیه و بسیاری از آیاتِ دیگری که دربارهٔ اسلام سخن میگویند دقت کنیم، درمییابیم که اینگونه آیات دقیقاً در حال مقابله با همین نوع تفکر است. «اسلام» در اینجا به معنای بنیادین و قرآنیِ آن، یعنی تسلیمِ حقطلبانه در برابرِ خداست؛ همان معنایی که قرآن پیامبرانِ پیش از رسولِ خاتم و پیروانشان را نیز بر اساسش «مسلم» خوانده است. مفادِ آیه این است که اگر کسی دینی را با مبنایی جز حقطلبی برگزیند، از او پذیرفته نیست. این نکتهای است که مرحوم علامه طباطبایی نیز در تفسیر آیات «اسلام» و «مسلم» به آن اشاره کردهاند.
پس اگر کسی حتی شریعتِ پیامبرِ اکرم را نیز از سرِ تعصب و تقلید برگزیده باشد، طبقِ همین آیه از او پذیرفته نیست، و آن اثرِ معنوی که دین باید در جانِ او بگذارد پدید نمیآید؛ بلکه به تصریحِ قرآن، همین قرآن و همین شریعت بر ظلم و خسارتِ او خواهد افزود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا». پس ملاک پذیرش، تسلیم در برابرِ حقیقت است، نه صرفِ نامِ دین.
ادامه در پست بعد
@hamidhossaini