یک خاطره کوچک و ناتمام به مناسبت میلاد امام رضا
یاسر عرب
زمستان سال ٨٦ بود که در ایران سرمای بسیار سختی آمد. کشور دچار کمبود گاز شد. در هر خانه احتمالا یک بخاری در حد شمعک روشن بود. ده روزی امکان رفتن به حمام میسر نشد. البته ما که در شهرستان بودیم این را یادمان هست. دوستان تهرانی احتمالا یادشان نیاید... خیلی سرمای سختی بود خیلی درختان خشک شده و حتی بعضی در وزش باد سرد به زمین افتادند. (یادم هست توی قم درختان اکالیپتوس آن سال در زمستان از پا افتادند)
من شاهرود بودم و از آنجا که اختلال مرام داشتنام برطرف نشده بود وقتی در آن سرمای دیوانه وار که آدمها توی خانه و زیر کرسی ذغالی با کاپشن میخوابیدند رفیقام گفت《بیا امشب برویم مشهد زیارت》 زد به کلهام و ظرف نیم ساعت آماده شدیم و راه افتادیم.
من یک دوو اسپیرو داشتم و یک سر پر سودا او هم یک کوله پشتی سبک و یک پاتیل جگر سنگين!
ساعت ده شب راه افتادیم و خوب یادم هست که جایی درون جاده مجبور شدیم برای یک دقیقه بایستیم. بعد که راه افتادیم به او گفتم《فلانی من سالها شنیده بودم بچه رزمندهها توی سرمای کردستان برای گشت زنی بیرون و تحمل سرمای شب روی سر خودشان و اسبهای باربری پتو میانداختند تا با نفس اسب صورتشان گرم شود... من هیچ وقت چنین سطحی از استیصال را درک نکردم و به خدا اگر سه دقیقه دیگر بیرون میماندم حتما حاضر بودم الان خودم همینکار را انجام دهم...》
باری... در آن سرمای کشنده حدود سه صبح به در حال عبور از کنار نيشابور بودیم که دیدم یک نفر کنار جاده ایستاده و بی رمق دست تکان میدهد. به حکم آدم بودم کنار زدم و آمد و با لهجه خراسانی پرسید مشهد میرید؟ من که تعجب کرده بودم این بنده خدا چطور یخ نزده، فقط بهش گفتم《بله بیا بالا...》
سوار شد و تا دقایقی دندانهایاش چنان محکم به هم میخورد که گویا قرار بود خرد بشود. نیم ساعتی در سکوت گذشت و من که نمیتوانستم جلوی تعجب یا کنجکاویام را بگیرم از او پرسیدم کیست؟ و این وقت سحر اینجا چه میکند؟ و چه موضوعی آنچنان مهم بوده که حاضر شده بیرون بیاید؟ و ...
و او تعریف کرد که جانباز است و هر هفته باید تزریقی خاص را انجام بدهد که فقط در مشهد امکاناش وجود دارد. تعریف کرد که جانش به این تزریق پیوسته بسته است و ساعت یا روز تاخیر ممکن است چه عواقبی داشته باشد. و اینچنین ناچار است در هر شرایطی خود را به مشهد برساند.
اُفی به روی این روزگار پست انداختم و سر صحبت را بیخود و بی جهت بردم بر سر سوال از اینکه تا بحال از امامرضا محبت و کرامتی هم دیده؟
گفت《بله.. یکبار که تزریق تمام شده بود و میخواستم برگردم نيشابور دیدم پول کافی برای دادن به راننده ندارم. بهش گفتم میشه نصف پول رو بدم و من ر ببری؟ راننده قبول نکرد. پیاده شدم. خیلی دلم شکست. اشک از چشمم سرازیر شد. رو کردم به سمت حرم امام رضا و گفتم یا امام رضا ما بخاطر شما رفتیم جبهه. بخاطر شما دفاع کردیم و مجروح شدیم. حالا این درسته اینطوری باشه وضع که من اینجور کنار خیابان بمانم؟
ادامه داد.... من سرم انداختم پائين و راننده اتوبوسی که حاضر نشده بود من را ببرد گذاشت دنده و گاز داد و هر چی گاز میداد ماشین حرکت نمیکرد. چند بار ترمز دستی راخواباند. چند بار گذاشت دنده. چند بار پیاده شد و رفت موتور را بازدید کرد و هر چه گاز میداد ماشین حرکت نمیکرد. هاج و واج و مات و مبهوت مانده بود .... تا اینکه یک دفعه به من نگاه کرد و انگار چیزی به ذهناش برسد گفت بیا سوار شو ببینم.... من سوار شدم. گذاشت دنده و گاز داد و ماشین حرکت کرد. تا مقصد حالش دگرگون بود. هی به من نگاه میکرد. و هی با تعجب با دنده و ترمز و جاده و باز به من ...》
به اینجا که رسید او سکوت کرده ولی من در دلم غوغایی بود... دائم باخودم کلنجار میرفتم که《یعنی چه؟ خب امام رضا چطوری رینگ و پیستون را نگه داشته؟ آخر به لحاظ فيزيکی چطور ممکن است؟ نکند این بنده خدا الکی گفته این ماجرا را؟ حالا مریض ممکن است شفا پیدا کند ولی ماشین با آنهمه چرخ دنده و ... چطور ممکن است؟》
دردسرتان ندهم. در تیتر یادداشت هم نوشتهام که این خاطره ناتمام خواهد بود. فقط اینکه به چند ساعت نکشید که برای خودم و ماشینام اتفاق عجیبی افتاد. که جز لبخند شرمساری چیزی روی صورتم نمانده بود. امام رضا آنچیزی که بهش شک کرده بودم را دقیقا به چشم خودم و طی یک حادثه ساده به من نشان داد.
@yaser_arab57
یاسر عرب
زمستان سال ٨٦ بود که در ایران سرمای بسیار سختی آمد. کشور دچار کمبود گاز شد. در هر خانه احتمالا یک بخاری در حد شمعک روشن بود. ده روزی امکان رفتن به حمام میسر نشد. البته ما که در شهرستان بودیم این را یادمان هست. دوستان تهرانی احتمالا یادشان نیاید... خیلی سرمای سختی بود خیلی درختان خشک شده و حتی بعضی در وزش باد سرد به زمین افتادند. (یادم هست توی قم درختان اکالیپتوس آن سال در زمستان از پا افتادند)
من شاهرود بودم و از آنجا که اختلال مرام داشتنام برطرف نشده بود وقتی در آن سرمای دیوانه وار که آدمها توی خانه و زیر کرسی ذغالی با کاپشن میخوابیدند رفیقام گفت《بیا امشب برویم مشهد زیارت》 زد به کلهام و ظرف نیم ساعت آماده شدیم و راه افتادیم.
من یک دوو اسپیرو داشتم و یک سر پر سودا او هم یک کوله پشتی سبک و یک پاتیل جگر سنگين!
ساعت ده شب راه افتادیم و خوب یادم هست که جایی درون جاده مجبور شدیم برای یک دقیقه بایستیم. بعد که راه افتادیم به او گفتم《فلانی من سالها شنیده بودم بچه رزمندهها توی سرمای کردستان برای گشت زنی بیرون و تحمل سرمای شب روی سر خودشان و اسبهای باربری پتو میانداختند تا با نفس اسب صورتشان گرم شود... من هیچ وقت چنین سطحی از استیصال را درک نکردم و به خدا اگر سه دقیقه دیگر بیرون میماندم حتما حاضر بودم الان خودم همینکار را انجام دهم...》
باری... در آن سرمای کشنده حدود سه صبح به در حال عبور از کنار نيشابور بودیم که دیدم یک نفر کنار جاده ایستاده و بی رمق دست تکان میدهد. به حکم آدم بودم کنار زدم و آمد و با لهجه خراسانی پرسید مشهد میرید؟ من که تعجب کرده بودم این بنده خدا چطور یخ نزده، فقط بهش گفتم《بله بیا بالا...》
سوار شد و تا دقایقی دندانهایاش چنان محکم به هم میخورد که گویا قرار بود خرد بشود. نیم ساعتی در سکوت گذشت و من که نمیتوانستم جلوی تعجب یا کنجکاویام را بگیرم از او پرسیدم کیست؟ و این وقت سحر اینجا چه میکند؟ و چه موضوعی آنچنان مهم بوده که حاضر شده بیرون بیاید؟ و ...
و او تعریف کرد که جانباز است و هر هفته باید تزریقی خاص را انجام بدهد که فقط در مشهد امکاناش وجود دارد. تعریف کرد که جانش به این تزریق پیوسته بسته است و ساعت یا روز تاخیر ممکن است چه عواقبی داشته باشد. و اینچنین ناچار است در هر شرایطی خود را به مشهد برساند.
اُفی به روی این روزگار پست انداختم و سر صحبت را بیخود و بی جهت بردم بر سر سوال از اینکه تا بحال از امامرضا محبت و کرامتی هم دیده؟
گفت《بله.. یکبار که تزریق تمام شده بود و میخواستم برگردم نيشابور دیدم پول کافی برای دادن به راننده ندارم. بهش گفتم میشه نصف پول رو بدم و من ر ببری؟ راننده قبول نکرد. پیاده شدم. خیلی دلم شکست. اشک از چشمم سرازیر شد. رو کردم به سمت حرم امام رضا و گفتم یا امام رضا ما بخاطر شما رفتیم جبهه. بخاطر شما دفاع کردیم و مجروح شدیم. حالا این درسته اینطوری باشه وضع که من اینجور کنار خیابان بمانم؟
ادامه داد.... من سرم انداختم پائين و راننده اتوبوسی که حاضر نشده بود من را ببرد گذاشت دنده و گاز داد و هر چی گاز میداد ماشین حرکت نمیکرد. چند بار ترمز دستی راخواباند. چند بار گذاشت دنده. چند بار پیاده شد و رفت موتور را بازدید کرد و هر چه گاز میداد ماشین حرکت نمیکرد. هاج و واج و مات و مبهوت مانده بود .... تا اینکه یک دفعه به من نگاه کرد و انگار چیزی به ذهناش برسد گفت بیا سوار شو ببینم.... من سوار شدم. گذاشت دنده و گاز داد و ماشین حرکت کرد. تا مقصد حالش دگرگون بود. هی به من نگاه میکرد. و هی با تعجب با دنده و ترمز و جاده و باز به من ...》
به اینجا که رسید او سکوت کرده ولی من در دلم غوغایی بود... دائم باخودم کلنجار میرفتم که《یعنی چه؟ خب امام رضا چطوری رینگ و پیستون را نگه داشته؟ آخر به لحاظ فيزيکی چطور ممکن است؟ نکند این بنده خدا الکی گفته این ماجرا را؟ حالا مریض ممکن است شفا پیدا کند ولی ماشین با آنهمه چرخ دنده و ... چطور ممکن است؟》
دردسرتان ندهم. در تیتر یادداشت هم نوشتهام که این خاطره ناتمام خواهد بود. فقط اینکه به چند ساعت نکشید که برای خودم و ماشینام اتفاق عجیبی افتاد. که جز لبخند شرمساری چیزی روی صورتم نمانده بود. امام رضا آنچیزی که بهش شک کرده بودم را دقیقا به چشم خودم و طی یک حادثه ساده به من نشان داد.
@yaser_arab57