خلاصه ای از سخنرانی داود فیرحی درباب عاشورا
اساساً در جوامع ما هر کجا را نگاه کنیم، چه دولتهای قدیم و چه جدید، تنها بخشی از تحولات به حاکمان بازمیگردد و نه همه تحولات، در واقع رابطه جامعه و دولت، یک پرسش پایدار دولتپژوهی در تمام جوامع است. به همین دلیل، وقتی از رویدادی چون واقعه عاشورا صحبت میکنیم، در واقع در زمینههایی حرف میزنیم که در دیالکتیک یا تعامل بین جامعه و دولت رخ داده و از درون این تضاد نیروها «عاشورا» به وجود آمده است.
در واقع، عاشورا نشانه خشم جامعه و دولت است. در جوامعی که دولت از جامعه جدا شده و استقلال پیدا میکند، دچار یک بیماری خود ایمنی میشود و با جامعه درگیر می شود و نتیجه آن، در واقع زندانی ها، قربانی ها و کشتارهای متفاوت است. این مسأله زمان و مکان ندارد. هرگاه جامعهای در شرایط آنومی قرار گرفت و دولت و ملت یا حکومت و مردم، گسلی ایجاد کردند، سرانجام به تضاد ختم خواهد شد که در قالب شورشها و سرکوبها خود را نشان خواهد داد.
مقدمه دوم به ماهیت دولت در جهان اسلام بازمی گردد. دولت در مقاطعی از صدر اسلام، به نوعی یک دولت رانتی است. رانت مبتنی بر غنیمت، یعنی پول زیادی دست دولت است و بنابراین سرنوشت جامعه در کف با کفایت یا بی کفایت دولت قرار میگیرد. به همین دلیل، در چنین جامعه ای، ما شاهد یکه تازی دولت هستیم و باید گفت که دولت ها در این شرایط، تمامیت خواه شده و سرنوشت کلیت جامعه را در دست می گیرند.
در چنین حالتی نه تنها قدرت اقتصادی در دست دولتها قرار دارد، بلکه به جای آنکه سیاست، منطق اقتصاد پیدا کند، اقتصاد، منطق سیاست پیدا می کند و دولت با پولی که در دست دارد، دین، فرهنگ، نظام آموزش و پرورش، افکار عمومی و رسانهها را کنترل میکند. در چنین شرایطی دو حالت رخ میدهد. نخست، اختناق برای آزادیخواهان و دوم فرصتطلبی برای فرصتطلبان است. این وضع جامعه را به دو قسمت تقسیم میکند، کسانی که معترض وضع موجودند و کسانی که بهرهمند از وضعیت موجود هستند.
وقتی که به جامعه عرب قبل از اسلام نگاه میکنیم، شاهد دولت به معنای علمی امروزی خود نیستیم، دولت بود؛ اما اصطلاحاً به آن دولت شهر می گفتند. یعنی هر شهری برای خودش یک دولت مستقل و سنتی متفاوت داشت. از درون این سنت تاریخی، میتوان دو الگوی حکمرانی استخراج کرد؛ نخست الگوی مکه است که دارای سنت اشرافی بود و سلسله مراتبی در آن وجود داشت که قبایل و مردان برتر آن را رهبری میکردند و اصطلاحاً در ادبیات یونانی به این شیوه از حکمرانی «رهبری افاضل» می گفتند.
در این سیستم، در واقع هرچقدر به رأس نزدیک میشویم، کوچکتر و قویتر میشود و هرمیزان که به پایین می آئیم توده بی قدرت بیشتر می شوند. با آنکه در مکه چنین سیستمی برقرار بود، اما مدینه خصلتی دموکراتیک داشت. مدینه بر سنت شورا تکیه می کرد و آیه معروف«أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ» حکایت اوضاع مدینه است. داستان از این قرار است که وقتی پیامبر اسلام(ص) وارد شهر مدینه میشوند، سنت مدنی را انتخاب میکنند و حکومت را به سمت سلسله قراردادها می کشانند و رگه ای شورایی در آن ایجاد می کنند.
بعد از پیامبر(ص) به تدریج شاهد ادغام سنت مدینه با مکه و چربش سنت مکه بر تمدن اسلامی هستیم. یعنی شکلگیری یک قبیله قریش سالار یا یک حکومت اشرافیت مبتنی بر سنت مکه که سنت مهمی هم بود و از روم الهام می گرفت. در چنین شرایطی ابن خلدون در مقدمه کتابش جمله زیبایی دارد و می گوید؛ اگر مناقشه بین بنیهاشم و بنیامیه شکل بگیرد، چون پتانسیل قدرت بنیامیه بالاست، سرانجام بنیامیه قدرت را خواهد برد. این اتفاق رخ داد که خلافت ظاهری مبتنی بر بیعت پیدا میکند، اما باطنی در درون اشرافیت دارد.
ابن خلدون توضیح می دهد که چنین خلافتی در سه مرحله، قابل انتقال به سلطنت است. یعنی دیگر عناصر مساواتطلبانه و آزادیخواهانه در آن معنا پیدا نمی کند. ابتدا کمی دموکراتیک و سپس ظاهری دموکراتیک و باطنی سفتتر پیدا می کند و سرانجام بعد از ۴۰ سال، یعنی از زمان آغاز حکومت معاویه، به شدت و سرعت به سمت سلطنت ایرانی می رود و عناصر خود را نشان می دهد.
@QuranPazhooh
اساساً در جوامع ما هر کجا را نگاه کنیم، چه دولتهای قدیم و چه جدید، تنها بخشی از تحولات به حاکمان بازمیگردد و نه همه تحولات، در واقع رابطه جامعه و دولت، یک پرسش پایدار دولتپژوهی در تمام جوامع است. به همین دلیل، وقتی از رویدادی چون واقعه عاشورا صحبت میکنیم، در واقع در زمینههایی حرف میزنیم که در دیالکتیک یا تعامل بین جامعه و دولت رخ داده و از درون این تضاد نیروها «عاشورا» به وجود آمده است.
در واقع، عاشورا نشانه خشم جامعه و دولت است. در جوامعی که دولت از جامعه جدا شده و استقلال پیدا میکند، دچار یک بیماری خود ایمنی میشود و با جامعه درگیر می شود و نتیجه آن، در واقع زندانی ها، قربانی ها و کشتارهای متفاوت است. این مسأله زمان و مکان ندارد. هرگاه جامعهای در شرایط آنومی قرار گرفت و دولت و ملت یا حکومت و مردم، گسلی ایجاد کردند، سرانجام به تضاد ختم خواهد شد که در قالب شورشها و سرکوبها خود را نشان خواهد داد.
مقدمه دوم به ماهیت دولت در جهان اسلام بازمی گردد. دولت در مقاطعی از صدر اسلام، به نوعی یک دولت رانتی است. رانت مبتنی بر غنیمت، یعنی پول زیادی دست دولت است و بنابراین سرنوشت جامعه در کف با کفایت یا بی کفایت دولت قرار میگیرد. به همین دلیل، در چنین جامعه ای، ما شاهد یکه تازی دولت هستیم و باید گفت که دولت ها در این شرایط، تمامیت خواه شده و سرنوشت کلیت جامعه را در دست می گیرند.
در چنین حالتی نه تنها قدرت اقتصادی در دست دولتها قرار دارد، بلکه به جای آنکه سیاست، منطق اقتصاد پیدا کند، اقتصاد، منطق سیاست پیدا می کند و دولت با پولی که در دست دارد، دین، فرهنگ، نظام آموزش و پرورش، افکار عمومی و رسانهها را کنترل میکند. در چنین شرایطی دو حالت رخ میدهد. نخست، اختناق برای آزادیخواهان و دوم فرصتطلبی برای فرصتطلبان است. این وضع جامعه را به دو قسمت تقسیم میکند، کسانی که معترض وضع موجودند و کسانی که بهرهمند از وضعیت موجود هستند.
وقتی که به جامعه عرب قبل از اسلام نگاه میکنیم، شاهد دولت به معنای علمی امروزی خود نیستیم، دولت بود؛ اما اصطلاحاً به آن دولت شهر می گفتند. یعنی هر شهری برای خودش یک دولت مستقل و سنتی متفاوت داشت. از درون این سنت تاریخی، میتوان دو الگوی حکمرانی استخراج کرد؛ نخست الگوی مکه است که دارای سنت اشرافی بود و سلسله مراتبی در آن وجود داشت که قبایل و مردان برتر آن را رهبری میکردند و اصطلاحاً در ادبیات یونانی به این شیوه از حکمرانی «رهبری افاضل» می گفتند.
در این سیستم، در واقع هرچقدر به رأس نزدیک میشویم، کوچکتر و قویتر میشود و هرمیزان که به پایین می آئیم توده بی قدرت بیشتر می شوند. با آنکه در مکه چنین سیستمی برقرار بود، اما مدینه خصلتی دموکراتیک داشت. مدینه بر سنت شورا تکیه می کرد و آیه معروف«أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ» حکایت اوضاع مدینه است. داستان از این قرار است که وقتی پیامبر اسلام(ص) وارد شهر مدینه میشوند، سنت مدنی را انتخاب میکنند و حکومت را به سمت سلسله قراردادها می کشانند و رگه ای شورایی در آن ایجاد می کنند.
بعد از پیامبر(ص) به تدریج شاهد ادغام سنت مدینه با مکه و چربش سنت مکه بر تمدن اسلامی هستیم. یعنی شکلگیری یک قبیله قریش سالار یا یک حکومت اشرافیت مبتنی بر سنت مکه که سنت مهمی هم بود و از روم الهام می گرفت. در چنین شرایطی ابن خلدون در مقدمه کتابش جمله زیبایی دارد و می گوید؛ اگر مناقشه بین بنیهاشم و بنیامیه شکل بگیرد، چون پتانسیل قدرت بنیامیه بالاست، سرانجام بنیامیه قدرت را خواهد برد. این اتفاق رخ داد که خلافت ظاهری مبتنی بر بیعت پیدا میکند، اما باطنی در درون اشرافیت دارد.
ابن خلدون توضیح می دهد که چنین خلافتی در سه مرحله، قابل انتقال به سلطنت است. یعنی دیگر عناصر مساواتطلبانه و آزادیخواهانه در آن معنا پیدا نمی کند. ابتدا کمی دموکراتیک و سپس ظاهری دموکراتیک و باطنی سفتتر پیدا می کند و سرانجام بعد از ۴۰ سال، یعنی از زمان آغاز حکومت معاویه، به شدت و سرعت به سمت سلطنت ایرانی می رود و عناصر خود را نشان می دهد.
@QuranPazhooh