بازار لباسفروشان، پُر بود از هیاهوی فروشندگان و مشتریان. با قنبر وارد شدند و از فروشندهای دو دست لباس خواستند.
فروشنده نگاهی به امام و غلام انداخت و دو لباس متفاوت آورد؛ یک سهدِرهمی و یک دودِرهمی.
امام بیچَکوچانه، پنج درهم را داد. از مغازه بیرون آمدند. قنبر در این فکر بود که آن لباس دودِرهمی برای اوست که ناگهان حضرت فرمود: «این لباسِ سهدِرهمی برای تو، آن دودِرهمی هم برای من.»
قنبر خیلی تعجب کرد و با دستپاچگی گفت: «نه... نه... شما روی منبر صحبت میکنید و باید لباس مناسبی... بهتر است سهدِرهمی را شما بپوشید.»
با همان آرامش همیشگیاش، روی حرفش ایستاد! قنبرخواست دوباره اصرار کند که او فرمود: «تو جوانی؛ باید لباس خوبی بپوشی!»
مکثی کرد و ادامه داد: «من از پیامبر صلّیاللهعلیهوآله شنیدم که فرمود: "به غلامانتان از آن غذایی که میخورید بخورانید و از آن لباسی که میپوشید بپوشانید."»
بعد، آهی کشید و صورتش غرق مهربانی شد و فرمود: «من از خدا خجالت میکشم که پیراهن نو بپوشم و تو لباس ارزان پوشیده باشی.»
@Peiman_Group | گروه فرهنگی پیمان
فروشنده نگاهی به امام و غلام انداخت و دو لباس متفاوت آورد؛ یک سهدِرهمی و یک دودِرهمی.
امام بیچَکوچانه، پنج درهم را داد. از مغازه بیرون آمدند. قنبر در این فکر بود که آن لباس دودِرهمی برای اوست که ناگهان حضرت فرمود: «این لباسِ سهدِرهمی برای تو، آن دودِرهمی هم برای من.»
قنبر خیلی تعجب کرد و با دستپاچگی گفت: «نه... نه... شما روی منبر صحبت میکنید و باید لباس مناسبی... بهتر است سهدِرهمی را شما بپوشید.»
با همان آرامش همیشگیاش، روی حرفش ایستاد! قنبرخواست دوباره اصرار کند که او فرمود: «تو جوانی؛ باید لباس خوبی بپوشی!»
مکثی کرد و ادامه داد: «من از پیامبر صلّیاللهعلیهوآله شنیدم که فرمود: "به غلامانتان از آن غذایی که میخورید بخورانید و از آن لباسی که میپوشید بپوشانید."»
بعد، آهی کشید و صورتش غرق مهربانی شد و فرمود: «من از خدا خجالت میکشم که پیراهن نو بپوشم و تو لباس ارزان پوشیده باشی.»
@Peiman_Group | گروه فرهنگی پیمان