مثل گاو نخوابیم!
وقتي من بچهٔ هشت ساله بودم، مرحوم الهی قمشهای كه با پدر من پسرعموی هم بودند، شبزندهداریهای خيلی عالی داشتند. پدر من از بچگی به من میگفتند كه پهلوی آقای الهی قمشهای بخواب تا ببيني كه ايشان شبها چه میكنند. من نمیفهميدم كه ايشان شبها چه میكنند، به چه معناست. يادم میآيد كه ايشان شبها بيدار میشدند و مطالعه میكردند و پدرم مرا تشويق برای مطالعه تابستانها ميكرد.
ايشان به شهر ما آمدند. ما باغ فراوان داشتيم. چند شبي ايشان را به باغ دعوت كرده بوديم. پدرم نمیگذاشتند ما در باغ بمانيم. ما بچهها بايد برميگشتيم. یک شب من گفتم كه میخواهم امشب اينجا بمانم تا ببينم ايشان چه كار میكنند. اولين بار بود كه پهلوی ايشان خوابيدم. خوابم نمیبرد تا ببينم ايشان چه میكنند. یک بار ديدم ايشان بلند شدند و وضو گرفتند و در تاريكي نشستند. ابتدا بهنظرم آمد كه ايشان شعر میخواندند. صدای ايشان پايين بود و بهنظر آهنگين میآمد. بعد آهسته آهسته صدای ايشان بلندتر شد و شروع كردند با صداي خيلی بلند گريه كردن (ايشان عادتشان بود و نمیتوانستند با صدای كوتاه بگريند). بهنظر من رسيد كه ايشان دو ساعت لاينقطع با صداي بلند گريه میكردند.
من آن شب فهميدم كه پدرم چه چيزي را ميگويند بايد ياد بگيرم. بعد ايشان نماز خواندند و عبادت كردند. فردا صبح من در گوشهای وقتی ديگران متفرق بودند گفتم آقای الهی. گفتند بله. گفتم شما ديشب زياد نخوابيديد. گفتند چرا خوابيدم. گفتم آخر من بيدار بودم. گفتند عجب تو بيدار بودی؟ گفتم بله. گفتند چرا بيدار بودی؟ گفتم پدرم گفته بودند كه ببينم شما چگونه شبها را میگذرانيد.
ايشان به من گفتند فلان كس (ابن عم) میگفت هر شب كه آدم تا صبح بخوابد، صبح مثل یک گاو بلند میشود. ما میخواهيم كه مثل گاو از خواب بيدار نشويم. من خيلی تعجب كردم كه يعنی چه ايشان چنين میگويند. بعد ايشان گفتند در زندگی حيوانات دقت كن، حيوانات روزها را تا غروب بهدنبال معيشت خود میروند. تفاوت انسان و حيوان فقط در شب معلوم میشود. در روز معلوم نمیشود. شب حيوانها میخوابند، اما انسانها در دل شب بيدار میمانند. اين جمله در من خيلی نافذ افتاد.
مصطفی ملکیان
@hamidhossaini
وقتي من بچهٔ هشت ساله بودم، مرحوم الهی قمشهای كه با پدر من پسرعموی هم بودند، شبزندهداریهای خيلی عالی داشتند. پدر من از بچگی به من میگفتند كه پهلوی آقای الهی قمشهای بخواب تا ببيني كه ايشان شبها چه میكنند. من نمیفهميدم كه ايشان شبها چه میكنند، به چه معناست. يادم میآيد كه ايشان شبها بيدار میشدند و مطالعه میكردند و پدرم مرا تشويق برای مطالعه تابستانها ميكرد.
ايشان به شهر ما آمدند. ما باغ فراوان داشتيم. چند شبي ايشان را به باغ دعوت كرده بوديم. پدرم نمیگذاشتند ما در باغ بمانيم. ما بچهها بايد برميگشتيم. یک شب من گفتم كه میخواهم امشب اينجا بمانم تا ببينم ايشان چه كار میكنند. اولين بار بود كه پهلوی ايشان خوابيدم. خوابم نمیبرد تا ببينم ايشان چه میكنند. یک بار ديدم ايشان بلند شدند و وضو گرفتند و در تاريكي نشستند. ابتدا بهنظرم آمد كه ايشان شعر میخواندند. صدای ايشان پايين بود و بهنظر آهنگين میآمد. بعد آهسته آهسته صدای ايشان بلندتر شد و شروع كردند با صداي خيلی بلند گريه كردن (ايشان عادتشان بود و نمیتوانستند با صدای كوتاه بگريند). بهنظر من رسيد كه ايشان دو ساعت لاينقطع با صداي بلند گريه میكردند.
من آن شب فهميدم كه پدرم چه چيزي را ميگويند بايد ياد بگيرم. بعد ايشان نماز خواندند و عبادت كردند. فردا صبح من در گوشهای وقتی ديگران متفرق بودند گفتم آقای الهی. گفتند بله. گفتم شما ديشب زياد نخوابيديد. گفتند چرا خوابيدم. گفتم آخر من بيدار بودم. گفتند عجب تو بيدار بودی؟ گفتم بله. گفتند چرا بيدار بودی؟ گفتم پدرم گفته بودند كه ببينم شما چگونه شبها را میگذرانيد.
ايشان به من گفتند فلان كس (ابن عم) میگفت هر شب كه آدم تا صبح بخوابد، صبح مثل یک گاو بلند میشود. ما میخواهيم كه مثل گاو از خواب بيدار نشويم. من خيلی تعجب كردم كه يعنی چه ايشان چنين میگويند. بعد ايشان گفتند در زندگی حيوانات دقت كن، حيوانات روزها را تا غروب بهدنبال معيشت خود میروند. تفاوت انسان و حيوان فقط در شب معلوم میشود. در روز معلوم نمیشود. شب حيوانها میخوابند، اما انسانها در دل شب بيدار میمانند. اين جمله در من خيلی نافذ افتاد.
مصطفی ملکیان
@hamidhossaini