.
گویند ابوسعید در راه بود.
گفت: هر جا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار، همه زر آویخته؛ کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست؛
هر جا که میتوان خدمتی کرد.
آنجا که میتوان بهراحتی دلی بهدست آورد.
آنجا که غمگینی و مسکینی هست.
آنجا که یاری طالب محبت و رفیقی محتاج مروت است.
بهنظر میرسد این حکایت، متنی بازنویسیشده بر اساس این بخش از کتاب «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابیسعید» باشد:
«روزی شیخ ما ابوسعید، در نیشابور در خانقاه عدنی کویان مجلس میگفت. در میان سخن گفت: از در خانقاه تا به بن خانقاه همه گوهر است ریخته، چرا برنچینید؟ جمع باز نگرستند پنداشتند که گوهر است ریخته برگیرند. چون ندیدند گفتند: کجاست که ما نمیبینیم؟ شیخ گفت: خدمت خدمت.»
@hamidhossaini
گویند ابوسعید در راه بود.
گفت: هر جا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار، همه زر آویخته؛ کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست؛
هر جا که میتوان خدمتی کرد.
آنجا که میتوان بهراحتی دلی بهدست آورد.
آنجا که غمگینی و مسکینی هست.
آنجا که یاری طالب محبت و رفیقی محتاج مروت است.
بهنظر میرسد این حکایت، متنی بازنویسیشده بر اساس این بخش از کتاب «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابیسعید» باشد:
«روزی شیخ ما ابوسعید، در نیشابور در خانقاه عدنی کویان مجلس میگفت. در میان سخن گفت: از در خانقاه تا به بن خانقاه همه گوهر است ریخته، چرا برنچینید؟ جمع باز نگرستند پنداشتند که گوهر است ریخته برگیرند. چون ندیدند گفتند: کجاست که ما نمیبینیم؟ شیخ گفت: خدمت خدمت.»
@hamidhossaini