گشت ارشاد و نزاع افلاطون و هیوم
چند روز پیش مطالعه کتاب "ذهن درستکار" نوشته جاناتان هایت (روانشناس معروف امریکایی) را به اتمام رساندم. یکی از ایدههای مطرح در این کتاب در باب اختلاف دو دیدگاه مهم در باب عقل و احساس است. افلاطون معتقد بود که عقل باید حاکم بر تمام ساحات وجودی انسان باشد و عواطف و احساسات پیرو عقل باشند؛ اما دیوید هیوم معتقد بود چنین چیزی اصلاً شدنی نیست و بلکه این عقل است که برده احساسات است.
از دیدگاه هیوم، انسانها بر اساس عوامل مختلف، ابتدا نسبت به چیزی دارای شهود و احساس خوشایند و یا نفرت و انزجار میشوند، سپس برای آن حس خود، دلیلتراشی و استدلالآوری میکنند، لذا عقل برده احساسات است و چندان کاری به حق و باطل ندارد، او فقط میخواهد احساسات صاحب خود را موجه و عقلانی نشان دهد و معمولاً هم شواهدی برای آن پیدا میکند. به تعبیر دیگر دیدگاه هیوم بسیار نزدیک به همان جمله معروف است که میگوید: انسانها آنگونه که فکر میکنند زندگی نمیکنند بلکه آنگونه که زندگی میکنند فکر میکنند.
جاناتان هایت با شواهد تجربی و آزمایشهای تجربی و روانشناسانه متعدد نشان میدهد که در این منازعه حق با هیوم است؛ البته نه به صورت صد درصد، و این که عقل هیچ استقلالی نداشته باشد، اما در اکثر موارد عقل تابع و برده احساسات است. ما اول نسبت به چیزی حس خوب یا بد پیدا میکنیم و بعد عقلمان نسبت به آن وارد عمل میشود و آن حس و شهود درونی ما را با استدلال توجیه میکند.
حال از این مطلب چه نتیجهای گرفته میشود؟ اگر میخواهید کار فرهنگی کنید اگر میخواهید ذهن مردم را تغییر دهید، بیش از آنکه به فکر دلیل و استدلال برای اقناع دیگران باشید، باید به دنبال ایجاد حس خوب و شوق و علاقه نسبت به آن امر در مردم باشید، اگر شوق و علاقه را ایجاد کردید، مردم خود، بهطور خودکار، دلیل و منطقی برای پیروی از آن کار پیدا میکنند. اما اگر با اقدامات نسنجیده، کاری کردید که مردم حس منفی نسبت به چیزی پیدا کردند، هزار استدلال عقلانی هم برای مردم بیاورید، آن را نمیپذیرند و اقناع نمیشوند، بلکه بهطور خود کار دلایلی بر رد آن ایده یا عمل خواهند تراشید.
حسین سعادت، دانش آموخته حوزه علمیه قم
@hamidhossaini
چند روز پیش مطالعه کتاب "ذهن درستکار" نوشته جاناتان هایت (روانشناس معروف امریکایی) را به اتمام رساندم. یکی از ایدههای مطرح در این کتاب در باب اختلاف دو دیدگاه مهم در باب عقل و احساس است. افلاطون معتقد بود که عقل باید حاکم بر تمام ساحات وجودی انسان باشد و عواطف و احساسات پیرو عقل باشند؛ اما دیوید هیوم معتقد بود چنین چیزی اصلاً شدنی نیست و بلکه این عقل است که برده احساسات است.
از دیدگاه هیوم، انسانها بر اساس عوامل مختلف، ابتدا نسبت به چیزی دارای شهود و احساس خوشایند و یا نفرت و انزجار میشوند، سپس برای آن حس خود، دلیلتراشی و استدلالآوری میکنند، لذا عقل برده احساسات است و چندان کاری به حق و باطل ندارد، او فقط میخواهد احساسات صاحب خود را موجه و عقلانی نشان دهد و معمولاً هم شواهدی برای آن پیدا میکند. به تعبیر دیگر دیدگاه هیوم بسیار نزدیک به همان جمله معروف است که میگوید: انسانها آنگونه که فکر میکنند زندگی نمیکنند بلکه آنگونه که زندگی میکنند فکر میکنند.
جاناتان هایت با شواهد تجربی و آزمایشهای تجربی و روانشناسانه متعدد نشان میدهد که در این منازعه حق با هیوم است؛ البته نه به صورت صد درصد، و این که عقل هیچ استقلالی نداشته باشد، اما در اکثر موارد عقل تابع و برده احساسات است. ما اول نسبت به چیزی حس خوب یا بد پیدا میکنیم و بعد عقلمان نسبت به آن وارد عمل میشود و آن حس و شهود درونی ما را با استدلال توجیه میکند.
حال از این مطلب چه نتیجهای گرفته میشود؟ اگر میخواهید کار فرهنگی کنید اگر میخواهید ذهن مردم را تغییر دهید، بیش از آنکه به فکر دلیل و استدلال برای اقناع دیگران باشید، باید به دنبال ایجاد حس خوب و شوق و علاقه نسبت به آن امر در مردم باشید، اگر شوق و علاقه را ایجاد کردید، مردم خود، بهطور خودکار، دلیل و منطقی برای پیروی از آن کار پیدا میکنند. اما اگر با اقدامات نسنجیده، کاری کردید که مردم حس منفی نسبت به چیزی پیدا کردند، هزار استدلال عقلانی هم برای مردم بیاورید، آن را نمیپذیرند و اقناع نمیشوند، بلکه بهطور خود کار دلایلی بر رد آن ایده یا عمل خواهند تراشید.
حسین سعادت، دانش آموخته حوزه علمیه قم
@hamidhossaini