محدودهٔ مجاز تقلید
فقها معمولاً در اجتهاد و تقلید میان مسائل اعتقادی و احکام عملی فرق میگذارند و میگویند:
«مقام عمل، وابسته به یقین و علم نیست و لذا میتوان اعمال را با استناد به نظر دیگران انجام داد، ولی باوری که با اتکا به نظر دیگران شکل گرفته باشد، با یقین و عقد قلبی همراه نمیشود و از آنجا که دلایل فراوانی چون آیات منع اقتدا به آباء و بزرگان، تقلید در دین را مذمت کرده است، حق نداریم در اصول دین تابع نظر دیگران باشیم.»
اگر این تبیین را مبنا قرار دهیم با پرسشهایی مواجه خواهیم شد که بهنظر میرسد پاسخ قانعکنندهای ندارد. مثلاً:
۱ـ کدام دلیل معتبر، عمل بدون علم را تأیید میکند؟ و چه تفاوتی است میان جایی که کسی کاری را انجام میدهد و در پاسخ به این پرسش که «چرا چنین کردی؟» میگوید «چون فلان عالم گفت» با جایی که کسی بر باوری اصرار میورزد و در پاسخ به پرسش یادشده همان پاسخ را میدهد؟
۲ـ بر چه اساسی گفتهاند عقیده بدون آگاهی و بررسی حاصل نمیشود؟ مگر اینگونه نیست که همهٔ باورمندانی که از قویترین تا سستترین گزارههای علمی، دینی و مانند آن را پذیرفتهاند، خود را صاحب بالاترین درجات یقین و متکی به بررسی کافی میدانند؟
۳ـ آیا دلائلی که تبعیت از آباء و بزرگان را مذمت میکند، صرفاً دربارهٔ مسائل اعتقادی و باورهای آنان سخن میگوید یا بیش از آن، رفتار و آداب و رسومی را که به تقلید از پدران و عالمان انجام میدادند، زشت و ناپسند میشمرد؟
۴ـ مرز و ملاک تشخیص اصول دین از فروع آن چیست؟ گذشته از آنکه پیشوایان اسلام بسیاری از مسائل عملی را در شمار اصول دین معرفی کردهاند، وقتی حتی در اصل توحید نیز این همه اختلاف نظر وجود دارد، چگونه میتوانیم حد مشخصی برای تفکیک عقاید اصلی از فرعی تعیین کنیم؟
۵ـ بر فرض که بتوانیم اصول دین را از فروع آن جدا کنیم، این بزرگواران بر چه اساسی تقلید در اصول را منع میکنند اما همان کار را در آنچه فروع میدانند اجازه میدهند؟ اگر ملاک را ضرورت دفع مفسده میدانند که این احتمال در هر دو جا وجود دارد و اگر ممنوع بودن قول بدون علم را مبنا قرار میدهند، این مشکل در عمل بدون علم نیز دیده میشود.
بهنظر میرسد رویکرد مشهور به نتایجی مقبول منتهی نمیشود و ما را با پیچیدگیها و پرسشهایی بیپاسخ مواجه میسازد. لذا بهتر است مسئله را از ابتدا اینگونه تبیین کنیم:
روش منطقی در برخورد با مسائل مهم زندگی این است که تا وقتی جوانب موضوعی را بررسی نکردهایم و سخن موافقان و مخالفانش را نشنیدهایم، هیچ قضاوتی در آن باره نداشته باشیم و در مقام نظر، سکوت و در مقام عمل، توقف کنیم و حوزهٔ باورها و رفتارهای خود را به اموری محدود سازیم که درستی آنها را با دلیل منطقی بهدست آوردهایم.
یکی از امور روشن این است که وقتی با موضوعی حساس و سرنوشتساز مواجه شدیم که دربارهٔ آن اختلاف نظر وجود دارد، از کنارش بیاعتنا عبور نکنیم و در حد وسع خود برای تشخیص دیدگاه برتر بکوشیم. این کوشش وقتی منطقی و منصفانه است که دلایل هر دو طرف دعوا را بشنویم و اظهار نظر یا انجام عمل را به بررسی نقدها موکول سازیم.
حالا اگر توان و تخصص لازم برای بررسی موضوعی را داشتیم، نتایجی را که بهدست میآوریم مبنای نظر و عمل قرار میدهیم؛ اما اگر موضوعی خارج از حدّ وسع و اطلاعات ما بود، باید سکوت یا توقف کنیم، نه اینکه بگوییم چون تخصص نداریم حرف یکی از طرفهای دعوا را که مطابق نظر آباء و اجداد و بزرگان قوم ماست ترجیح میدهیم!
با این مبنا میان مسائل اعتقادی و احکام عملی تفاوتی وجود ندارد مگر در یک نکته و آن اینکه عقل ما در اعتقادات هیچ ضرورتی برای شکستن سکوت و پذیرش یکی از نظرات نمیبیند. لذا میگوید در هر مسئلهای به نتیجه رسیدی تا زمانی که خلافش ثابت نشده به همان پایبند باش، اما هر موضوعی را خودت بررسی نکردی دربارهٔ آن سکوت کن.
اما در مسائل عملی وقتی به اصل مسئولیت خود پی برده باشیم، ولی نتوانیم جزئیاتش را بهدست آوریم، وجدانمان به ما اجازهٔ توقف و سکوت نمیدهد. لذا چون خودمان تشخیص دادهایم وظایفی داریم، تنها در همان محدودهای که اصلش را بررسی کردهایم اجازه داریم به متخصصانی که با دقت انتخاب میکنیم تکیه کنیم.
@hamidhossaini
فقها معمولاً در اجتهاد و تقلید میان مسائل اعتقادی و احکام عملی فرق میگذارند و میگویند:
«مقام عمل، وابسته به یقین و علم نیست و لذا میتوان اعمال را با استناد به نظر دیگران انجام داد، ولی باوری که با اتکا به نظر دیگران شکل گرفته باشد، با یقین و عقد قلبی همراه نمیشود و از آنجا که دلایل فراوانی چون آیات منع اقتدا به آباء و بزرگان، تقلید در دین را مذمت کرده است، حق نداریم در اصول دین تابع نظر دیگران باشیم.»
اگر این تبیین را مبنا قرار دهیم با پرسشهایی مواجه خواهیم شد که بهنظر میرسد پاسخ قانعکنندهای ندارد. مثلاً:
۱ـ کدام دلیل معتبر، عمل بدون علم را تأیید میکند؟ و چه تفاوتی است میان جایی که کسی کاری را انجام میدهد و در پاسخ به این پرسش که «چرا چنین کردی؟» میگوید «چون فلان عالم گفت» با جایی که کسی بر باوری اصرار میورزد و در پاسخ به پرسش یادشده همان پاسخ را میدهد؟
۲ـ بر چه اساسی گفتهاند عقیده بدون آگاهی و بررسی حاصل نمیشود؟ مگر اینگونه نیست که همهٔ باورمندانی که از قویترین تا سستترین گزارههای علمی، دینی و مانند آن را پذیرفتهاند، خود را صاحب بالاترین درجات یقین و متکی به بررسی کافی میدانند؟
۳ـ آیا دلائلی که تبعیت از آباء و بزرگان را مذمت میکند، صرفاً دربارهٔ مسائل اعتقادی و باورهای آنان سخن میگوید یا بیش از آن، رفتار و آداب و رسومی را که به تقلید از پدران و عالمان انجام میدادند، زشت و ناپسند میشمرد؟
۴ـ مرز و ملاک تشخیص اصول دین از فروع آن چیست؟ گذشته از آنکه پیشوایان اسلام بسیاری از مسائل عملی را در شمار اصول دین معرفی کردهاند، وقتی حتی در اصل توحید نیز این همه اختلاف نظر وجود دارد، چگونه میتوانیم حد مشخصی برای تفکیک عقاید اصلی از فرعی تعیین کنیم؟
۵ـ بر فرض که بتوانیم اصول دین را از فروع آن جدا کنیم، این بزرگواران بر چه اساسی تقلید در اصول را منع میکنند اما همان کار را در آنچه فروع میدانند اجازه میدهند؟ اگر ملاک را ضرورت دفع مفسده میدانند که این احتمال در هر دو جا وجود دارد و اگر ممنوع بودن قول بدون علم را مبنا قرار میدهند، این مشکل در عمل بدون علم نیز دیده میشود.
بهنظر میرسد رویکرد مشهور به نتایجی مقبول منتهی نمیشود و ما را با پیچیدگیها و پرسشهایی بیپاسخ مواجه میسازد. لذا بهتر است مسئله را از ابتدا اینگونه تبیین کنیم:
روش منطقی در برخورد با مسائل مهم زندگی این است که تا وقتی جوانب موضوعی را بررسی نکردهایم و سخن موافقان و مخالفانش را نشنیدهایم، هیچ قضاوتی در آن باره نداشته باشیم و در مقام نظر، سکوت و در مقام عمل، توقف کنیم و حوزهٔ باورها و رفتارهای خود را به اموری محدود سازیم که درستی آنها را با دلیل منطقی بهدست آوردهایم.
یکی از امور روشن این است که وقتی با موضوعی حساس و سرنوشتساز مواجه شدیم که دربارهٔ آن اختلاف نظر وجود دارد، از کنارش بیاعتنا عبور نکنیم و در حد وسع خود برای تشخیص دیدگاه برتر بکوشیم. این کوشش وقتی منطقی و منصفانه است که دلایل هر دو طرف دعوا را بشنویم و اظهار نظر یا انجام عمل را به بررسی نقدها موکول سازیم.
حالا اگر توان و تخصص لازم برای بررسی موضوعی را داشتیم، نتایجی را که بهدست میآوریم مبنای نظر و عمل قرار میدهیم؛ اما اگر موضوعی خارج از حدّ وسع و اطلاعات ما بود، باید سکوت یا توقف کنیم، نه اینکه بگوییم چون تخصص نداریم حرف یکی از طرفهای دعوا را که مطابق نظر آباء و اجداد و بزرگان قوم ماست ترجیح میدهیم!
با این مبنا میان مسائل اعتقادی و احکام عملی تفاوتی وجود ندارد مگر در یک نکته و آن اینکه عقل ما در اعتقادات هیچ ضرورتی برای شکستن سکوت و پذیرش یکی از نظرات نمیبیند. لذا میگوید در هر مسئلهای به نتیجه رسیدی تا زمانی که خلافش ثابت نشده به همان پایبند باش، اما هر موضوعی را خودت بررسی نکردی دربارهٔ آن سکوت کن.
اما در مسائل عملی وقتی به اصل مسئولیت خود پی برده باشیم، ولی نتوانیم جزئیاتش را بهدست آوریم، وجدانمان به ما اجازهٔ توقف و سکوت نمیدهد. لذا چون خودمان تشخیص دادهایم وظایفی داریم، تنها در همان محدودهای که اصلش را بررسی کردهایم اجازه داریم به متخصصانی که با دقت انتخاب میکنیم تکیه کنیم.
@hamidhossaini