انقلابیهای خیانتکار
به این زنجیره وحشتناک و عبرتانگیز تاریخ توجه کنید:
به محض اینکه لنین (رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی) مُرد معلوم شد که شخص دوم انقلاب یعنی تروتسکی خودفروخته و خائن است، رهبران انقلاب مانند استالین، کامنف، زینوویف و بخارین به کمک هم او را از کشور بیرون انداختند و بعدش در مکزیک با یخ شکن او را کشتند.
پنج سال بعد معلوم شد که کامنف، زینوویف و بخارین نیز دشمن خلق بودند در نتیجه محاکمه و با دستور استالین، توسط هنریخ یاگودا که نفر اول وزارت امنیت بود اعدام شدند. اما داستان خیانتها تمام نشد. بعدا گفته شد خودِ هنریخ یاگودا (رئیس وزارت امنیت کشور) هم جاسوسِ امپریالیستهاست و گفتند نه تنها جاسوس است بلکه از خانه باغش هم، هزاران عکس، فیلم سکسی و حتی لباس زیر زنانه و [....] پیدا کردند! در کشوری که بنایش بر بیخدایی بود گفت: به نظر میرسد خدا وجود داشته باشد! من هزاران بار از دستورات خدا سرپیچی كردم تا به استالین خدمت كنم؛ حالا حكم مرگم را صادر كرده است. بالاخره به دستور استالین و بدست معاونش نیكلای یژوف به گلوله بسته شد. اما مدتی بعد گفتند که خودِ نیكلای یژوف هم دشمن خلق و سرسپرده بیگانگان است در نتیجه محاکمه و به وسیله معاون خود یعنی لاورنتی بریا کشته میشود! این زنجیره به پایان میرسد؟ نه! به ادامهاش توجه کنید!
چیزی نمیگذرد که بعد از مرگ استالین، یک مرتبه گفته شد که خودِ لاورنتی بریا (رئیس وزارت امنیت کشور) نیز به وطن و انقلاب خیانت کرده و جاسوس انگلستان بوده در نتیجه به دستور خروشچف دستگیر شد و در دادگاهی به ریاست گئورگی ژوکوف به مرگ محکوم و توسط او اعدام شد. چند مدت بعد، گئورگی ژوکوف نیز مغضوب شد و از کلیه مشاغل برکنار و به اورال تبعید شد.
بعدا کاشف به عمل آمد که خود استالین نیز خائن بوده در نتیجه، گور استالین را شکافته جسدش را درآورده و از محل مقبره لنين در ميدان سرخ مسكو به كنار ديوار كرملين انتقال دادند. بعدها گفتند خود خروشچف نیز آدمی ماجراجو و دشمن بوده در نتیجه بوسیله برژنف برکنار شد و تا زمان مرگش در ویلایی در حومه مسکو تحت نظر قرار گرفت و وقتی مرد، تحت تدابیر امنیتی دفن شد حتی به خانوادهاش نیز اجازه شرکت در مراسم را ندادند. وقتی برژنف مرد و گورباچف آمد، تازه فهمیدند که ای بابا! این کفتار پیر یعنی برژنف، بیشترین ضربهها را به روسیه زده و سالها جلوی پیشرفت روسیه را گرفته بوده.
این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه اتحاد جماهیر شوروی چندپاره شد و از بین رفت و تبدیل شد به کشورهای استقلال یافته!
آنچه در بالا خواندیم فقط مربوط به کشور شوروری نیست. میتواند در خانواده ما هم اتفاق بیفتد. میتواند در هر خانواده، قبیله، گروه، روستا، سازمان، استان و در هر کشور دیگری رخ دهد. چطور چنین چیزی رخ میدهد؟
وقتی میبینیم که در خانواده ما یاغی پیدا شده، در سازمان ما معترض زیاد شده و در کشور، تعداد زیادی مطرود و خائن و مغضوب داریم، این یعنی یک جای کار ایراد دارد! این یعنی اینکه قبیله ما، جمع ما، سازمان ما توانایی هضم تنوعها و تفاوتها را ندارد. هر کسی که متفاوت میاندیشد و متفاوت فکر می کند، سریعا برچسب خائن، دگراندیش، تجدیدنظرطلب و ... میزنیم.
جمعهای با توان هضم بالا، هنر تبدیل تفاوتها به یکپارچگی (و نه یکی شدن) را دارند. دقیقا تفاوت در همین نقطه ظریف است:
جمعهایی که تنوع و چندصدایی را دوست دارند چنین فکر میکنند: اینکه من و تو کاملا شبیه به هم فکر کنیم یعنی یک نفر از ما اضافه است. و چه خوب است که ما متفاوت هستیم و متفاوت فکر میکنیم.
جمعهایی که تک صدایی را دوست دارند چنین فکر میکنند: تو شبیه به من فکر نمیکنی؟ پس تو باید حذف شوی! همین!
راه حل چیست؟
گفتگو برای درک مشترک را بیاموزیم.
احترام به تصمیم مشترک را تمرین کنیم.
چرا؟ فرض کنید در مورد یک مساله ملی مثلا تبدیل ایران به هاب ارتباطی منطقه، من یک درک از مساله دارم و تو درک دیگری. با هم از طریق گفتگو به درک مشترک میرسیم اگر نرسیدیم از طریق رایگیری و انتخابات به تصمیم مشترک می رسیم. بنابراین يا با گفتگو به درک مشترک و یک تصمیم مرضیالطرفین میرسیم یا اینکه نمیتوانیم یکدیگر را با گفتگو قانع کنیم و اینجاست که باید رایگیری کنیم و هر چه جمع گفت را بپذیریم.
جامعهای که اعضای آن احساس کنند همه در آن نقش دارند و احساس کنند که میتوانند با یکدیگر یا به درک مشترک برسند یا به تصمیم مشترک دیگر به فکر انقلاب و تخریب و خیانت و دیگران و دسیسه نمیافتند.
یکسانسازی (همه دقیقا شبیه به هم فکر کنند) را رها کنیم، یکپارچهسازی (درک مشترک یا تصمیم مشترک) را در دستور کار قرار دهیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@hamidhossaini
به این زنجیره وحشتناک و عبرتانگیز تاریخ توجه کنید:
به محض اینکه لنین (رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی) مُرد معلوم شد که شخص دوم انقلاب یعنی تروتسکی خودفروخته و خائن است، رهبران انقلاب مانند استالین، کامنف، زینوویف و بخارین به کمک هم او را از کشور بیرون انداختند و بعدش در مکزیک با یخ شکن او را کشتند.
پنج سال بعد معلوم شد که کامنف، زینوویف و بخارین نیز دشمن خلق بودند در نتیجه محاکمه و با دستور استالین، توسط هنریخ یاگودا که نفر اول وزارت امنیت بود اعدام شدند. اما داستان خیانتها تمام نشد. بعدا گفته شد خودِ هنریخ یاگودا (رئیس وزارت امنیت کشور) هم جاسوسِ امپریالیستهاست و گفتند نه تنها جاسوس است بلکه از خانه باغش هم، هزاران عکس، فیلم سکسی و حتی لباس زیر زنانه و [....] پیدا کردند! در کشوری که بنایش بر بیخدایی بود گفت: به نظر میرسد خدا وجود داشته باشد! من هزاران بار از دستورات خدا سرپیچی كردم تا به استالین خدمت كنم؛ حالا حكم مرگم را صادر كرده است. بالاخره به دستور استالین و بدست معاونش نیكلای یژوف به گلوله بسته شد. اما مدتی بعد گفتند که خودِ نیكلای یژوف هم دشمن خلق و سرسپرده بیگانگان است در نتیجه محاکمه و به وسیله معاون خود یعنی لاورنتی بریا کشته میشود! این زنجیره به پایان میرسد؟ نه! به ادامهاش توجه کنید!
چیزی نمیگذرد که بعد از مرگ استالین، یک مرتبه گفته شد که خودِ لاورنتی بریا (رئیس وزارت امنیت کشور) نیز به وطن و انقلاب خیانت کرده و جاسوس انگلستان بوده در نتیجه به دستور خروشچف دستگیر شد و در دادگاهی به ریاست گئورگی ژوکوف به مرگ محکوم و توسط او اعدام شد. چند مدت بعد، گئورگی ژوکوف نیز مغضوب شد و از کلیه مشاغل برکنار و به اورال تبعید شد.
بعدا کاشف به عمل آمد که خود استالین نیز خائن بوده در نتیجه، گور استالین را شکافته جسدش را درآورده و از محل مقبره لنين در ميدان سرخ مسكو به كنار ديوار كرملين انتقال دادند. بعدها گفتند خود خروشچف نیز آدمی ماجراجو و دشمن بوده در نتیجه بوسیله برژنف برکنار شد و تا زمان مرگش در ویلایی در حومه مسکو تحت نظر قرار گرفت و وقتی مرد، تحت تدابیر امنیتی دفن شد حتی به خانوادهاش نیز اجازه شرکت در مراسم را ندادند. وقتی برژنف مرد و گورباچف آمد، تازه فهمیدند که ای بابا! این کفتار پیر یعنی برژنف، بیشترین ضربهها را به روسیه زده و سالها جلوی پیشرفت روسیه را گرفته بوده.
این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه اتحاد جماهیر شوروی چندپاره شد و از بین رفت و تبدیل شد به کشورهای استقلال یافته!
آنچه در بالا خواندیم فقط مربوط به کشور شوروری نیست. میتواند در خانواده ما هم اتفاق بیفتد. میتواند در هر خانواده، قبیله، گروه، روستا، سازمان، استان و در هر کشور دیگری رخ دهد. چطور چنین چیزی رخ میدهد؟
وقتی میبینیم که در خانواده ما یاغی پیدا شده، در سازمان ما معترض زیاد شده و در کشور، تعداد زیادی مطرود و خائن و مغضوب داریم، این یعنی یک جای کار ایراد دارد! این یعنی اینکه قبیله ما، جمع ما، سازمان ما توانایی هضم تنوعها و تفاوتها را ندارد. هر کسی که متفاوت میاندیشد و متفاوت فکر می کند، سریعا برچسب خائن، دگراندیش، تجدیدنظرطلب و ... میزنیم.
جمعهای با توان هضم بالا، هنر تبدیل تفاوتها به یکپارچگی (و نه یکی شدن) را دارند. دقیقا تفاوت در همین نقطه ظریف است:
جمعهایی که تنوع و چندصدایی را دوست دارند چنین فکر میکنند: اینکه من و تو کاملا شبیه به هم فکر کنیم یعنی یک نفر از ما اضافه است. و چه خوب است که ما متفاوت هستیم و متفاوت فکر میکنیم.
جمعهایی که تک صدایی را دوست دارند چنین فکر میکنند: تو شبیه به من فکر نمیکنی؟ پس تو باید حذف شوی! همین!
راه حل چیست؟
گفتگو برای درک مشترک را بیاموزیم.
احترام به تصمیم مشترک را تمرین کنیم.
چرا؟ فرض کنید در مورد یک مساله ملی مثلا تبدیل ایران به هاب ارتباطی منطقه، من یک درک از مساله دارم و تو درک دیگری. با هم از طریق گفتگو به درک مشترک میرسیم اگر نرسیدیم از طریق رایگیری و انتخابات به تصمیم مشترک می رسیم. بنابراین يا با گفتگو به درک مشترک و یک تصمیم مرضیالطرفین میرسیم یا اینکه نمیتوانیم یکدیگر را با گفتگو قانع کنیم و اینجاست که باید رایگیری کنیم و هر چه جمع گفت را بپذیریم.
جامعهای که اعضای آن احساس کنند همه در آن نقش دارند و احساس کنند که میتوانند با یکدیگر یا به درک مشترک برسند یا به تصمیم مشترک دیگر به فکر انقلاب و تخریب و خیانت و دیگران و دسیسه نمیافتند.
یکسانسازی (همه دقیقا شبیه به هم فکر کنند) را رها کنیم، یکپارچهسازی (درک مشترک یا تصمیم مشترک) را در دستور کار قرار دهیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@hamidhossaini